تبليغاتX
قاصدک وحکایتی دیگر
بیاتاگل برافشانیم ومی درساغر اندازیم            فلک راسقف بشکافیم وطرحی نو دراندازیم

دکتر سروش می گوید: روزی دختر خانمی به نزد من آمد وفلج بود وداشت از خدا وخلقت گلایه می کرد. حقوق خوانده بود و جوان رشیدی شده بود ولی به دیگران نگاه می کرد که راه می روند و.. خیلی گلایه داشت ازخدا.گویادرکودکی معالجات نادرستی توسط دکتر صورت گرفته بود ونتیجه اش فلج شدن وی شده بود..

من گفتم که تو به نداشته های خود نگاه می کنی وبه داشته های دیگران. راه حل چه بود؟

پس داشته های اورا برایش گفتم این که: تحصیل کرده ای وجوانی وداری فکر می کنی وبالغ هستی وآگاه و داری حرف می زنی و... دیگران هم نقص هایی دارند که تو نمی بینی. بعضی نقص روحی دارند وعقلی وذهنی ود ه ها نقص دیگر.

با آوردن این حکایت ازاستاد ارجمندم سروش می خواستم بگویم:

چه خوب است که به داشته هایمان اندیشه کنیم وشکرش را به جای آریم ودرضمن تلاش هم بکنیم تا برخی نداشته هایمان را جبران کنیم. البته خواسته ها بی نهایت است وداشته ها محدودند .هر چه هست ما دراین دنیا میهمانیم می رویم همچنان که قبل ازماها رفته اند شایدخاطره ای ازآن ها درخاطرمان نقش بسته است. آیا ازما نیز خاطره ای دردفتر خاطرات این دنیا خواهد ماند؟ فعلا کسی چه می داند !!

تاحکایتی دیگر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط پورمحمد  |