تبليغاتX
قاصدک وحکایتی دیگر
۱- نمی خواهم ازانتخابات بنویسم. من این بازی ها راتمرینی برای آموختن ودموکراسی می دانم هرچند تمرین خوبی نیست ...

۲- چندی است که دکترفریدون آدمیت درگذشت.  درنوشتن پایان نامه ازبرخی آثارایشان بهره برده ام. درضمن درمقدمه نقدی احترام آمیز ازایشان کرده بودم ای کاش می توانستم قبل از فوت وی نوشته ام رابه صورت کتاب منتشر می کردم. حال نمید انم که روزی چاپ کردم دچارعذاب وجدان نخواهم شد؟کسی که دیگرنیست تادرصورت لزوم بتواند ازخودش دفاع کند.....برای شادی روحش دعا بکنیم...

۳- عزیزی نوشته بودند ازشعروشاعری بنویسم! امروزبا دیوان خواجه ی شیراز دمی نشسته واشعاری را زمزمه کردم که چند بیت را به تبرک می آورم:
ما بی غمان مست دل ازدست داده ایم               هم راز عشق وهم نفس جام وباده ایم
برما بسی کمان ملامت کشیده اند                     تاکارخودزابروی جانان گشاد ه ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای               ماآن شقایقیم که باداغ زاده ایم
پیرمغان زتوبه ی ماگرملول شد                          گوباده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
....
دو سه روزی است که به ترانه ی دارا وسارا می اندیشم. جهان خوب خوانده وتصاویر خوبی هم گذاشته اند. چندی پیش این ترانه راشنیدم به مدرسه ای رفتم که روزی روزگاری این درس رادرفارسی سال اول خوانده بودیم و الان آن مدرسه مخروبه ای شده است. مدیر وآموزگاران وتمام دختران وپسرانی که می شناختم وروزی باهم بودیم ازجلوی چشمهایم مانند پرده ی سینما گذشتند وچه شیرین بود تماشای این صحنه .وچه دردآوربود وقتی تمام شد ودیدم همه چیز تمام شده است....
هروقت دلم برای دلتنگ شدن تنگ می شود!! به جاهایی می روم که کودکی هایم ونوجوانی وجوانی هایم را درآن گم کرده ام شما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگذارید بی مقدمه بگویم تابعدبدرود(پورمحمد)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت   توسط پورمحمد  | 

چندی بود که این شعرباصدای استادناظری مشغولم کرده بود:
اگرازخاک من گندم برآید
ازآن گرنان پزی مستی فزاید
خمیرونانوا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اما رسیدم به شعری ازعطار باصدای استادشجریان:
نه درمسجدگذارندم که رنداست
نه درمیخانه که این خمّارخام است
ورای مسجدومیخانه راهی است
بجوییدای عزیزان که ان کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی دانم که آن بت راچه نام است....
 
می خواهم ازتمامی عزیزانی که این چندسال با من ونوشته هایم همراه بوده اند تشکرکنم. بارها  نوشته ام که خواندن ونوشتن برای ما بهانه ای است برای زیستن. گاهی وسوسه شده ام که نه نویسم اما هربار نتوانسته ام نه نویسم ویا نه خوانم. باخود می گویم می خوانیم تا بمانیم ومی مانیم تا بخوانیم .
عزیزانی که بنا به عللی احساس ناامیدی می کنند بدانندکه گاهی دوره ای اززندگی انسان فرامی رسدکه کمتر چیزی وکسی می توانند برای زیستن قانع اش کننداین دوره می گذرد مثل دوره هایی که گذشته است.زندگی یعنی همین فرازونشیب. درکنارهرتپه ای دره ای بایدباشد. درکنارهرروزی شبی وزیبایی درکنارزشتی ومرگ درکنارزندگی قابل فهم ودرک است. زیادسخت نگیریم. زندگی شایدهمین باشد.

بگذارید سال نورا به همه تبریک بگویم .امیدوارم بابرنامه ریزی و امید وعمل بتوانیم کاستی های گذشته راجبران کنیم.دوستی برایم فرستاده بود:

زرتشت بیاکه باتوامیدآید                  شب نیز صدای پای خورشیدآید
تاریخ اگردوباره تکرارشود                  آدم به طواف تخت جمشیدآید
آغاز سال۱۴۰۸۷ اهورایی و۷۰۳۰میترایی آریایی و۶۷۵۷ آشوری و۳۷۴۶ زرتشتی و۲۵۶۷ شاهنشاهی و۱۳۸۷ خورشیدی برهمگان مبارک باد.

یک سبد گلی که دوست دارید تقدیمتان می کنم پورمحمد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط پورمحمد  |