|
|
|
|
|
کلمه: بیانیۀ حقوق بشر و حقوق شهروندی مهندس میر حسین موسوی منتشر شد.. ![]() موسوي در اين بيانيه بر رعايت حرمت و کرامت انسان ها و رعايت حقوق بشر تاکيد کرده و ديدگاه ها و اعتقادات خود را در اين زمينه به صورت مشروح بيان کرده است. متن اين بيانيه به اين شرح است: تضمین حقوق بشر و آزادی یکی از آرمانهای اصلی انقلاب مشروطه و انقلاب شکوهمند مردم ایران در سال 1357 بوده است. در طول تاریخ همواره مردمان صالح مُنادی حقوق بشر و آزادی بودهاند و سرآمد همه آن صالحان و پاکان که زندگی خود را وقف تضمین آزادی و کرامت بشر کردهاند، پیامبران، با قامتی افراشته و ندایی دلنشین و پرطنین، تأثیری ماندگار و فراگیر داشتهاند. انقلاب مردم ایران که مرحلهای مهم از حرکت آزادیخواهانۀ ساکنان این مرز بوم کهن است از جملۀ حرکتهایی است که با اتکا به تعالیم معنوی دین راه خود را باز کرد و پیش رفت.
برای ادامه ی مطلب درباره ی حقوق شهروندی اینجا کلیک کنید تابعدبدرود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط پورمحمد
|
|
||
|
|
|
|
|
(اين مطلب رابراي هفته نامه ي نداي ملكان نوشته بودم)
بوي هجرت مي آيد: بالش من پرآوازپرچلچله هاست صبح خواهدشد وبه اين كاسه ي آب اسمان هجرت خواهدكرد. بايدامشب بروم من كه ازبازترين پنجره بامردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي ازجنس زمان نشنيدم هيچ كس زاغچه اي راسريك مزرعه جدي نگرفت بايدامشب چمداني كه بهاندازه ي پيراهن تنهايي من جادارد بردارم وبه سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست روبه آنوسعت بي واژه كه همواره مرامي خواند بازدست اجل ازگلستان دوستان گلي راخزان كردكه جبرانش مشكل و فقدانش آتش به جانها مي زند.دردناكترين اتفاق اين چنين ساده افتاد كه روزپنجشبه بود هنوزسرخي غروب خورشيدظاهرنشده بودتماس گرفتيم وقرارگذاشتيم كه ساعت 10 درمنزل ماباشيم هنوزچنددقيقه ازقرارمان نگذشته بودكه حسين صادقي تماس گرفت وبااضطراب گفت:آقازاده نزديكي عجب شيرمريض شده دربيمارستان هستيم .باآقاي فاتح تماس گرفتم وباهم حركت كرديم.شب طوفاني بود وازسرعن ماشين مي كاست.هرچه نزديك مي شديم تماس هاي مداوم نگرانمان مي كردوقتي رسيديم ديگرديرشده بود.حسين مي گفت پياده شديم وخودش جلوترازمن به بيمارستان رسيدوكتش رادرآوردوساعتش رابازكرد وبه من دادوبرروي تخت درازكشيدودستش راروي قلبش گذاشت. تاآخرين لحظه بادكترحرف مي زدوعجله داشت به منزل برسد.ودكترنگران نبودكه اتفاق بدي بيفتد.آخرين حرفش اين بودكه :«حسين چشمانم تارمي شود»ودكترهرچه كردنتوانست مانع شود. خودرابه بيمارستان رسانديم وقتي وارداتاق شدم آرام خفته بوداماچشمانش بازبود.تعجب كردم باورم نمي شد.چشمهايش راچندين باربستم وبازكردم وپاهايش رانوازش كردم وازپيشاني وصورتش بوسيدم اما دريغ ازحركتي وجوابي.گويي بازمثل هميشه خيلي زودديرشده بود!! چندين روزبود كه بازشعرهاي غمگين به سراغم آمده بودوگاهي نيمه هاي شب باخودم زمزمه مي كردم وبه يادبرخي ازعزيزان وهمكاراني كه ازدست داده بودم مرورمي كردم: چه كسي خواهدديد مردنم رابي تو بي تومردم مردم گاه مي انديشم خبرمرگ مراباتوچه كس مي گويد؟ آنزمان كه خبرمرگ مراازكسي مي شنوي كاشكي روي تورامي ديدم.... آري كاشكي روي مراميديدي وقتي كه خبرمريضي تورابرايم دادند.والتماس كردنم رامي شنيدي.حال كه اين سطوررابا غم واندوهي بس بزرگ مي نگارم 5 شب ازآن5 شنبه گذشته است.وبه قول حميدمصدق: من به خودمي گويم چه كسي باوركرد جنگل جان مراعشق توخاكستركرد؟وخواجه شمس الدين محمدچه زيبا ناله مي كند: گفتم كه چرارفتي وتدبيرنه اين بود گفتاچه توان كردكه تقديرچنين بود گفتم كه نه وقت سفرت بوددراين روز گفتاكه مگومصلحت دوست چنين بود گاه مي انديشم به اين كه واقعاً فاصله ي اين دنيابا آن دنيايك لحظه است.معلوم نيست كه كي وكجا آن لحظه فرامي رسد.دوست مهربان وبزرگوارمان كه به ملاقات وعيادت مريضي رفته بود خوددربين راه آنهم موقع بازگشتن به خانه مريض مي شود وچنان كه حتي مهلت نيست كه دوستان به ديدارش بشتابند.بسياري ازدوستان مي گويند:درمرگ سه نفرگريسته ايم، مرحوم جمشيدي، خانم بابااوغلي، وآقازاده.اما چه فايده كه گريه هاو اشك ها نيزكارسازنيستند.والاتاقيامت برايتان گريه مي كرديم. شربتي ازلب لعلش نچشيديم وبرفت روي مه پكراوسيرنديديم وبرفت گويي ازصحبت مانيك به تنگ آمده بود باربربست وبه گردش نرسيديدم وبرفت آخراين كه چندروزپيش برايش آخرين شعرمولوي رامي خواندم.آ»جاكه حضرت مواوي مي بيندپسرش مدام به اوسرمي زند مي گويد: روسربنه به بالين تنهامرارهاكن ترك من خراب شبگردمبتلاكن ماييم وموج سوداشب تابه روزتنها خواهي بروببخشاخواهي بروجفاكن برشاه خوبرويان واجب وفانباشد اي زردروي عاشق توصبركن وفاكن درخواب دوش پيري دركوي عشق ديدم بادست اشارتم كرد كه عزم سوي ما چه آرام خفته بودوگويي نه نگران فرزند۴ماه اش بودونه نگران قبض برق وگاز وآب ونه نوبت صف نان.........راحت وآرام. اما مي دانم كه بازنگراني داشت وداردازاين كه دراين دنياي........آينده چه سرنوشتي رابراي فرزندش رقم خواهدزد وبه قولي چه سرنوشتي درپي سرگذشت رقم خواهدخورد؟ خوش خرامان مي روي اي جان جان بي من مرو اي حيات دوستان دربوستان بي من مرو ديگرانت عشق مي خوانندومن سلطان عشق اي توبالاتر زوهم ديگران بي من مرو باخودم مي گويم اگرزنده مانديم وفرزندش بزرگ شدچگونه توصيف خواهيم كردچگونگي وفات پدرش را؟وچگونه نشاه هايي كه وسايل جيبش بود ازخودكارتا چندقطعه اسكناس وساعت و...رابه فرزندش خواهيم داد وچه خواهيم گفت واوچه عكس العملي خواهدداشت؟فقط مي دانم كه اين راخواهم گفت كه باز مثل هميشه چون رسيدم ديرشده بودخيلي زودديرشده بود...... هرچنددرسوگ ازدست دادن اين چنين عزيزاني هرچه بگوييم وبنويسيم كم است اما فعلا همين وبس.ازتمامي دوستاني كه ابرازهمدردي نموده اند وپيام گذاشته اند تشكرمي كنم.ممنونم. براي شادي روح شهدا وهمه ي اموات وهمكاران فرهنگي دعا كنيم .ياحق.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط پورمحمد
|
||