تبليغاتX
قاصدک وحکایتی دیگر
سلام خدمت دوستاني كه هنوز مي خوانند ومي نويسند.

بگذاريدبگذريم ازاين كه چرامدتي نبودم وياقراربودكه نباشم.اما هرچه هست ازخواندن مطالبتان قوت مي گرفتم وازاين كه هنوزهستيدخداراشاكربوده وهستم.

درسالن حراجي همه ي چيزهايي كه وجودداشت بارقابت بين حاضرين ودادن قيمت بالاتر به فروش رسيدوتنها ويالوني مانده بود كه يكي ازسيمهايش نيزقطع شده بود.هيچ كس حاضرنشدحتي يك دلار قيمت دهدفروشنده خودازيك دلارشروع كرد وكسي حاضرنشدودوباردادزد:كسي حاضرنيست به يك دلاربخرد؟ درميان مردم وازقسمت هاي آخرسالن مردي بلندشد وبه جلو آمدهمه منتظربودندكه چه خوادكردوياخواهدگفت!!

ويالون راگرفت ونگاهي كردودرحالي كه خاطرات پاره شدن سيم سازش ازخاطرش مي گذشت باچشمهاي اشك آلودشروع به نواختن آهنگي كردو همه حيرت زده و اندوهناك گوش كردندچون تمام شدسازرا به دست فروشنده داد وسالن راترك كرد. حاضرين شروع به پيشنهادقيمت بالاتري كردند.عاقبت باقيمتي غيرقابل تصوربه فروش رسيد.

وقتي همه سالن راترك مي كردندازيكديگرمي پرسيدند راستي چي شدكه اين همه ارزشمندشد؟يكي به بغل دستي اش گفت:دستهاي استاد!!

..........هدف ازروايت اين حكايت اين بودكه هيچ كسي بدون استادنمي تواندآنگونه كه شايسته وبايسته است مراحل تكامل وپيشرفت راطي كند...................

اميدوارم كه دراين ماه مبارك بتوانيم نسبت به خودسازي قدمي برداريم وازپروردگارهستي بخش بخواهيم كه همه ي ماراقرين مهرومرحمت ورحمت خويش قراردهد.

ازهمه ي دوستان وعزيزاني كه دراين مدتي كه نبودم به وبلاگ سرزده اندتشكر مي كنم وازمحضرشان عذرخواهي مي كنم.

تابعدبدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت   توسط پورمحمد  |